تبليغاتX
آفونیا
داستان کوتاه و گاه تك نگاري
آقایون...خانم ها...!

درست یک ساعت پیش زنگ اینجا را زدند. نگران نباشید کسی فرار نکرد .پیک بود با کلاه کاسکت و دستکش های چرمی .

یک سبد انگور آورده بود با یک هفت تیر روسی. نپرسیده از طرف چه کسی گرفتم.

انگور تعارف کردم ، هفت تیر توی سبد را برداشت. نشانه رفت رو به پیشانیم....صدا کلفت کرد که نمی خورم.

 ـ به درک....

هفت تیر  را انداخت روی انگور ها.

گفتم هش ، گوسفند همه اش له شد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386ساعت 13:7  توسط آفونیا  | 

به حسین بهشتی

 

Kill the president

 

خرگوش تنهایی های من قار قار کن.

لیسانسه ادبیات آنقدر تنگش گرفته که فریاد می زند.

آقا ، من چمن هم می زنم.....

جارو را پس پسای فکرش پنهان می کند.

کف می زند .

آتش به دارو ندارش می زند ....که

دیگر شعر نمی گویم.

به جان مایاکوفسکی قسم می خورم.

دنگ ؛ دنگ ؛ دنگ ؛

کیل دِ پرزیدنت.

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم فروردین 1386ساعت 1:8  توسط آفونیا  | 

رستگاري سانازجون

 

سانازجون كوتاه قد وهنوز ميان دو ابرو را از ترس خيلي زشت شدن برنداشته است.

با پودر گريم مرغوب مي توان تغيير پانزده درصدي عدد CMYK  پوستش به سمت روشني را در نور روز يا نور فلاش تشخيص داد. مادرزادي زاويه ديدي يك و نيم برابر ساير افراد دارد كه با ضريب خطاي جزيي مي توان زرافه را با اين ويژگي در ميان ساير جانداران نمونه آورد.

ساناز جون مربي مهد كودك ارغوان است، ديپلم انساني گرفته و شبيه همه دختر ها شعر مي گويد. مرداد سال گذشته ازدواج كرد و در يكي از فرعي هاي خيابان شهيد چهل و هشت متري زندگي مي كند.

شوهرش آدم را ياد فندق ترك خورده مي اندازد كه با قلموي سه صفر ،‌ديم جو گندمي با قلمگيري امپرسيون روي سرش نقاشي كرده اند . به گفته اساتيد مشهور امپرسيون دنيا چنين آثاري را از فاصله دو يا سه متري بايد نگاه كرد.

تلخ ترين خاطره مشتركشان زنگ فرياد اين جمله است: " گمشو بابا پپه تا نزدم خودتو اين زن لك لكتو چلاق كنم"

 

روي هم رفته در و تخته خوب به هم جفت شده اند و نمي دانم چرا مردم اره ي دست خدا و مداد پشت گوشش را نمي بينند.

تا محرم امسال بحران معنويت به گوش هيچ كدامشان نخورده بود و بجز خريد مايكروفر هيچ تصميم ديگري نداشتند.

ساناز جون همه ي سايز هاي مايكروفر را توي خواب ديده ، حتي خواب ديده بود كه شوهرش را توي يك مايكروفر رستواراني اشعه پز كرده و زماني كه در دستگاه را باز كرده يك فندق ترك خورده و بوداده روي سيني مي چرخيده .

اما با اينكه تا  دم دماي غروب به بحران معنويت فكر مي كرد ، نمي داند بحران معنويت را چطور سايز بندي مي كنند . شبيه سايز سوتين پنج تا پنج تا بالا مي رود يا شبيه يخچال با فوت مي شمارند.....؟

سانازجون با اينكه دوازده فوت يخچال داشت هنوز نمي دانست چقدر يخچال دارد؟

از اول دوم دبيرستان كه معادلات دو مجهولي شدند ، هر سوالي از اين دست مي ديد ، ماتم مي گرفت و اشكهايش راه مي افتاد . تا همين حالا  براي معادلات دو مجهولي اشك مي ريزد .

ساناز جون بارها سعي كرده ، حرفهاي مشاوري را كه براي درگيري  شهريور پارسال پيشش مي رفتند اجرا كند.

1- اشكهايت را پاك كن

2- توي آينه نگاه كن و بگو من يك خانم منطقي هستم و براي مشكلاتم راه حل پيدا مي كنم.

سانازجون اشكهايش را پاك و رو به تصوير كج و معوج روي بدنه استيل پلوپز جمله را تكرار مي كند.

روي رف آشپزخانه چهارزانو مي نشيند تا شبيه اي كيو سان به مشكلات فكر كند .

دنگ دنگ روي سر تراشيده اي كيو سان …..

تكرار مي كند…….. بحران معنويت....فوت ….فوت ….فوت….. …و به مغزش فشار مي آورد.

هيچ معنايي جز خاموش كردن شمع روي كيك تولدوجود ندارد.

دوباره ياد دستورالعمل مشاور مي افتد

1- اشكهايت را پاك كن

2- رو بروي آينه بگو …. و ايراد ماجرا را كه از مدار الكتريكي يا از انحناي بدنه استيل پلوپز و گوياي عدم شباهتش به عملكرد آينه است  را مي فهمد.

 

ساناز جون پشت ميز توالت روبروي آينه مي نشيند.

جوشي روي گونه ، سرخ دستهاي ساناز جون را وسوسه مي كند، غلظت خون خانم ضريب مقاومت نسبت به تركاندن جوش را صفر كلوين نمايش مي دهد…..

 ساناز جون نفس عميق مي كشد……خون روي آينه شتك مي زند.

 

    

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اسفند 1385ساعت 16:34  توسط آفونیا  | 

ارگوت يا ال اس دي ؟

 

لگد مي زند توي شكمش

روزي سه ساعت بايد راه برود و بچه كه چرخيده ........

اگر مدفوعش را بخورد

اين نه ماه مي شود كشك روي بادمجان پشت بادمجان پاي چشمها

ناز شصت مردي كه نرسيده به شهر

خاكي قبل از پليس راه

پشت هجده چرخ

جيز جيز سنگ وسيخ روي شعله پيكنيكي

 تقدير به در مي كوبد بتهون را برايش مي نوازد.

لگد مي زند به لاستيك ها

خودش را مي خاراند

زن عق مي زند

بچه لگد

درد زير شكمش مي پيچد به دست و پاي زن همسايه ......

مرد پاسگاه پليس راه ، ساعت و زن جيغ مي زند.

تقدير به در مي كوبد

بچه مدفوعش را مي خورد …

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم دی 1385ساعت 16:24  توسط آفونیا  | 

نه كنارت نشانيم  نه ز پيشت برانيم

به كجا مي كشانيم ، سحر من بهار من

 

 

پرومته در زنبيل

  

  اگر جايي براي خودم خدايي داشتم، خدايي كه دستها يش گرم بود . سرم را پايين مي انداختم تا به چشم هايش نگاه نكنم......من من مي كردم ، دوباره تو را مي خواستم. ولي اينجا كه هستم فقط سرماست ، بوران هميشگي و عو عوي گرگ. بايد آتش هميشه روشن نگه داري كه گرگ به جانت نزند.

اينجا شش ماه به شش ماه هم آفتاب طلوع نمي كند . ديدن روز شده خاطره دوران كودكي . درست از همان روز كه خواستنت را لرزيده بودم راه زندگيم روزن كرم خاكي شد، كه نيازي به چشم ندارد، راهيست كه بايد برود هر طرف كه دوست داشت به دو شرط..... بي چشم و هر روزني رو به هر جا ولي زير خاك.

يك مرد مرده با قوانين كرم ها

 مشتاق و غافل قانون شكستم دست و سر  از خاك بيرون بردم ،بي چشم بند نگاهت كردم. تو دور شدي. آسمان چهره به هم كشيد و نعره صاعقه، خاك سخت شد. حكم مجازات تخلفم ، تبعيد به اينجا بود .....بوران هميشگي و عوعوي گرگ .

شعله را روشن نگه مي دارم به جايي فكر مي كنم كه خدايش دستهاي گرمي دارد.....

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم دی 1385ساعت 17:18  توسط آفونیا  | 

برای بهزاد عباسی که این روز ها خیلی دلتنگش هستم .

 

 

برشی صورتی تر از شهر نو

 

    اگر حرف چهار تا آدم بي شعور مهم است ، مي تواني با تك تكشان حرفهاي مهم تري بزني ....بزني ، بزني با هرچه به دستت رسيد ، خيلي قبلها قلق گرفته ام كه نيشتر مي  كني تمام مگو هايي را كه گفتم و  اشتباه از من بود ، يادم رفت صفحه اول شناسنامه شما ننوشته امين  ، نوشته يادتان نرود همين است كه هست پرده دري جفت پا بيرون گليم خودم  زماني  كه نباشد نيوشاي دمادم نامم  و تبصره خورده صفحه توضيحات: دمادم يعني زماني كه ما طلب باده كنيم . سطر بعد نوشته ، توضيحات را با غرور چشمهاي عكس صفحه اول بازخواني كنيد .

بيافتد روي خاك اين  نود و پنج دو صفر و نهصد و دوازده كه زنگ مي خورند . شماره كه مي افتد...قصه تكراريست .........   سلوك دايره  به سه  مرحله :

 

يكم:  خانم هوس ودكا كرده ، فردا  ساعت ده ايستگاه مترو، صداي هش هش يادت مي آورد سنگيني خورجين منت و محبتي كه بارت كرده ،  مثل هميشه زبان گاييده نمي گويي  كه نا فهم لب تر كردن آداب دارد نه امريه .

 

دوم: خانم ديشب بي كار بوده نشسته فكر كرده كه چرا لاله ساغر گير و نرگس مست و بر ما نام فسق ؟   مي نشيند پنبه ات را مي زند ، كه بد نيست  شاهد و ساقي يكي باشند و بانگ نيوشا دما دم وبجاي  تبصره ،افسار.

مدعي العموم و فاسق وقاضي يكي مي شوند و تكليفت مشخص است بدون دادگاه مستقيم دايره اجراي احكام . حكم مي خوانند با موسيقي متن هش هش و باز تو همان زبان گاييده ، مجرم باده فروش  ديروز كه راهي بجز لگد پراندن نداري . حكم معلق مي گردد وتو نمي فهمي كياست فاسق بوده يا مدعي العموم يا وجدان قاضي كه لحظه اي بيدار شده.

 

سوم: ادامه همان كياست كه ريشه اش به ايكس لاتين گره خورده ،خانم  تفقد مي كند و قند به دهانت مي گذارد ودوباره هش هش و بارت مي كند  باز تو همان زبان گاييده رميده مي داني   آرام كه  بگيري باز سلوك دايره......

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم آذر 1385ساعت 23:0  توسط آفونیا  | 

زنانگی بنفش یا بنفش در زنانگی

 

زنانگی بنفش یا بنفش در زنانگی اسم هیچ کتابی نیست . زیر کاناپه و توی سبد رخت چرک ها هم نبود .از خشکشویی بر خیابان هفتم هم پرسیدم ، کسی همچین کتابی با این مشخصات آنجا جا نگذاشته .فقط یک سنجاق سینه جامانده بود که آنهم یک هفته پیش صاحبش پیداشده وگفته لازمش ندارد. بعضی وقتها اتفاق های عجیبی می افتد ، دوماه یک سنجاق سینه توی کشوی خشکشویی منتظر صاحبی که لازمش ندارد  می ماند ، ولی بنفش در زنانگی اصلا چاپ نمی شود که گم بشود ودوماه توی کشوی خشکشویی بماند .

از یک سریال پلیسی ایده خوبی گرفتم ، می خواهم با راننده تاکسی های مسیر هفتم تا چهاردهم طرح دوستی بریزم .اگر کسی هواسش نبود حتما زنانگی بنفش را برای من توی تاکسی جابگذارد. دنیا پر آدم های هواس پرت است که وسایلشان را هر جایی جا می گذارند.

دیروز یکی از همکلاسیهای قدیمم که تلفنی هنوز احوال هم را می پرسیم زنگ زد .درست دو هفته پیش بنفش در زنانگی را خودم از او سراغ گرفته بودم ، یادم مانده پرسید چطور کتابیست . گفتم که من هم خیلی دوست دارم بخوانمش حتی گفتم  اگر وقت کرد  همان حوالی خودشان به خشکشویی و راننده های تاکسی بسپارد.

نمی دانم از کی شنیده بود که من یک نسخه پیداکرده ام ولی من زیر کاناپه و سبد رخت چرک هارا دوباره گشتم  .

تقریبا هشت ماه گذشته و هیچ خبری از بنفش در زنانگی نیست .  راه حل خوبی بسرم زده ، می خواهم بجای بنفش در زنانگی پی کتاب زنانگی هررنگی یا هر رنگ در زنانگی بگردم . فکر می کنم احتمال پیداشدن کتاب به اندازه تعداد مدادهای جعبه مدادرنگ بالا می رود.

+ نوشته شده در  جمعه دهم آذر 1385ساعت 18:50  توسط آفونیا  | 

روز ، شب و چه رنگیش فرق نمی کند.

 

 

     می خواهم دو شاخه سرم را به پریز برق خانه شما وصل کنم . کنج دیوار بنشینم شب چراغی بشوم که از دهان وچشمهاش نور بیرون می زند. سعی می کنم ده ساعت کار ، دو ساعت استراحت ، دوتا گلدان هم با دستهایم نگه دارم .

اگر آن کاسکو زشت را هم رد کنید ، قول می دهم چند نوع سوت هم برایتان بزنم. روزنامه نوشته بود دسته ای کاسکو در استرالیا به دلیل نزدیکی به محل کار تراکتور ها صدای تراکتور را می توانند در بیاورند ، از آنها که کمتر نیستم ، تازه صدای تراکتور خیلی بهتر است از این فحش هایی که با قربان صدقه و مشت مشت تخمه یاد این کاسکو ششصد هزار تومانیتان داده اید.

جیب پیراهنم هم به درد پاکت جمع آوری اسماء متبرکه می خورد فقط اگر پر شد اجازه بدهید ، کمتر از یک ساعت تا لب رودخانه بروم و به آب بریزمشان . مطمئن باشید راه برگشت به مادرم هم تلفن نمی کنم . پنجاه ، شصت نامه نوشته ام برایش ، امانت پیش یکی از آشناهاست که کیف یک پستچی شده , ماهی یک پاکت به آدرس مادر می فرستد . فکر نمی کنم پستچی بفهمد پاکت ها یکی بیشتر شده باشد .

همه را هم تمبر زده ام ، آخر این آشنای ما می گوید پستچی تمبر با خودش حمل نمی کند یک مهر قرمز دارد که بجای تمبر روی پاکت ها می زند و همیشه مهر را در کیف گردنیش می گذارد. می گوید پستچی کمی بد بین هست ولی بازی های پرسپولیس را اگر روز تعطیل باشد می گذارد تماشاکند.

من هم قانعم اگر خودتان عشقتان کشید موسیقی گوش کنید ، من هم اگر بدون هدفون گوش می دادید می شنوم.

پدر همیشه می گوید اگر درس نمی خواندی الان وردست  پسر املاکی سرکوچه باید پارو می شدی . ما که پارتی نداریم  مثل بچه های فلانی که پسرش صندوق رای ریاست جمهوری می شود شعبه پنج تجریش ، چهارسال در میان یک روز از هشت صبح تا شش غروب . احتمالا تا ده هم تمدید بشود. ولی اگر به دور دوم رسید حتما از صندوق های رزرو استفاده می کنند.

دخترش هم الان مهر انجمن اسلامی واحد خواهران آسایشگاه کهریزک شده که اگر تقی به توقی بخورد بیانیه ای را در حمایت  یا برائت  تایید می کند.

از نظر رفت و آمد هم خیالتان راحت باشد ، جریان مادر را که گفتم ، پدر هم که زمین گیر شده نای تکان خوردن ندارد .

برادرهایم هردو میکروفون شده اند ، دانشگاه آزاد کار می کنند. یکی اتاقک حراست دم در کار می کند ، آن یکی که خوش بر و رو تر است توی سالن کنفرانس روی تریبون نصب شده . یکی شان که زن نگرفته آن یکی هم زنش از وقتی یونیت یک دندانپزشکی شد ، پاهاش را توی بوت های ساق بلند کرد و یک ستاره پنج سانتی روی بازوش تاتو کرد، طلاق گرفت.

ببخشید گوشتان را جلو می آورید ، عرض خصوصی دارم. قصد فضولی ندارم ولی این چوب لباسیتان که کنار آینه ورودی گذاشته اید می شناسم. خانوادتاً دستشان کج است . یک برادر داشت که بازار گاو صندوق شده بود ، تعطیلی محرم با کلی پول نقد و چک پول فرار کرد.

اگر می خواهید یکی از همکلاسیهای دبیرستانم که لغبشان امانتچی است در به در دنبال کار می گردد . خبرش کنم  تا این را رد می کنید. دیدنش که ضرر ندارد. خسته شدید . ببخشید. ولی روز، شب و چه رنگیش فرقی نمی کند می خواهم دوشاخه سرم را به پریز برق خانه شما وصل کنم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم آبان 1385ساعت 19:48  توسط آفونیا  | 

  

سلام نقره اي

 

تاب شب گون و نقش چارقد.ضرب .ضرب......... ضرب قلم به سينه ي جام كه چكش مي خورد پوشيه را....... چكش مي خورد خاكستر مردم چشم ها و قلم كه فرو مي رفت شعله نقره فام سر مي كشيد از زير و خاكستر حسرت مي نشاند آن پشت چشمي كه نازك شدنش  شد راز پشت  پوشيه.

رگبار باران گم نمي شد ميا ن آواي ضرب غريب قلم كه تُردي گونه ها را رام انگشت ها ي يونس دويده بود بي نفس تا چك چك آخرين قطره ها .

 باران كه بند آمد عرق روي پيشانيش نم زد. باد اَبر ها را مي برد كه صداي دويدن قلم اُفتاد دستش روي سردي پيشاني نشست و سرش بي حال رفت.

نور گرد سوز شيب استخواني گونه ها را تا خم ميانه ي جام روشن كرد بي قرار تراش خوردن لب ها .

 

نور كه پاشيد ,  يونس دوباره جان گرفت ,  خم شد روي جام پي قلم كه چشم هايش پر از سياهي شد و پاي صندلي پهن زمينش كرد وآرام نگرفته خواب برده بودش.

- ما مي خواهيم روي فرشته اي را بتراشي به سينه ي سيمين جام.

دو باره خيس عرق از خواب پريد ماه گوشه ي پنچ دري را رها كرده بود ومي رفت عروس شب آسمان ديگري باشد و زنگ صدا توي گوشِ يونس....روي فرشته اي به سينه ي جام ...سينه ي جام...سينه... و صدا كه دور مي شد.

 

گُرگُر شعله ي گرد سوز هنوز روي ديوار مي رقصيد,  يونس دست و رو آب زده ضرب گرفته بود شانه  زدن شيار تب دار لب ها را كه بي فرمان انگشتان يونس قلم مي لغزيد روي جام ...لبخند جان مي گرفت پشت شكافِ لب ها كه

چشم هاي يونس بسته شد و فقط بيستون را مي ديد . فرهاد و تيشه كه به فرمان دست هايش نبود و مي رقصيد با همان آهنگ كه قلم لب ها را نقش مي كرد.

رقص تيشه بود و آواي باد تا ضرب قلم افتاد.

چشم ها پشت پوشيه پلك زدند.

نفس يونس بالا نمي آمد...... نقش پر حيا و آرام لب زد:

- سلام .   

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم شهریور 1385ساعت 23:3  توسط آفونیا  | 

 

 اصطرلاب  و عروسك  

 

پلكهايم بسته شده بود فوت كه مي كرد و سر مي چرخاند دور چشم هايم ......

رمل كه ريخت روي سيني از بالاي  پوشيه  چشم هايش را مي ديدم سبز مي سوخت تا وقت  تب داري،  بال بال بزند زنبور توي عسل افتاده ......

چادر را از پس سر پيش كشيد بالا رفتم از  خالكوبي روي ناخن ...دلم به هم خورد  دوباره از آژير ، حمله هوايي و  راديوي  گوشه قهوه خانه كه  وق مي زد .

سرروي ميز، فقط مي شنيدم ، صداي داد بود .  فرار ، فحش  و لعنت و ترس كه زير پايي سر مي خورد . تكرارصداي  شكستن قليان و نقش ناصري  پرتابم كرده بود به  گرد باد  تاختن مغول و ايران كه زير پايم مي لرزيد و طاعون كه  پسش آواز بخواند  توي كو چه ها يي پر از جنازه .

گوشه به گوشه آتش روشن .  به رسم كهن ديار،  آهك مي ماليدند  به صورت ها . سپيد مي شدند .....افسوس دم مسيحايي وباز سكوت قهوه خانه .

موش ها مي دويدند وپاشنه دوباره ي پاي  عروسكي  جويده مي شد .  صداي جيغ ، دار قالي را خراب مي كرد روي سرش . آخرين نفس كشيدنهايش چشم به راه جفتي نشسته بود كه شش بيايد .

اصطرلاب سرم مي چرخيد روي چهار. چهار . دو  .  سه و  شهر كه خاليست ز عشاق ، بود از طرفي . مردي از خويش برون آيد و كاري بكند .......!    

 

- ها كجا يي كا، رملت بخونم يا نه !  مو كار دارم . پول بده نيسي جمع كنيم بريم ....

 

زبان مي كشيدم به شيريني زبانش وتاب مي خوردم به خم اسليمي خال و كوكريمي كه ز بزم  طربش غمزده اي  ................... پاره شد سكوت پنجره  و  سينه ريزش . دانه دانه

مي ريخت روي صفحه رمل .

زخم تركش  و خون  كه راه گرفته بود به رد خال . اصطرلاب از بي رمقي دستهايش  افتاد به چهار ، چهار، دو، سه .

خس خس حنجره اش كه يا وفا يا خبر وصل تو يا مرگ رقيب. بود آيا كه فلك زين دو سه كاري بكند....؟     

 

+ نوشته شده در  جمعه دوم تیر 1385ساعت 3:33  توسط آفونیا  |